|
دل نوشــــــتــه هـــای مــــن |
|
|
زمان هیچوقت دردی را دوا نمی کند!
این ما هستیم که به مرور به " درد " عادت می کنیم.
گاهی آدم احتیاج داره یکی بیاد بزنه رو شونهش و بگه :
هی رفـ ـیـ ـق!
از چیزی ناراحتی؟
اونوقت آدم برگرده بگه:
آره رفیق،ازهـمه چـی ...
خدایاشبیه بادکنکی شده ام
ازبغضهایی که به اجبار فرو داده ام...
التماست میکنم...
فقط یک سوزن!
تکه تکه شدنم باخودم...
![]() وقتی دلت خسته شــد ، دیگر خنده معنایی ندارد ...
فـقـط می خندی تا دیگران ،
غم آشیانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد !
وقتی دلت خسته شــد ،
دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند ...
فـقـط گریه می کنی چون به گریه کردن عادت کرده ای !
وقتی دلت خسته شــد ،
دیگر هیچ چیز آرامت نمی کند به جز دل بریدن و رفتن...
دلم یک غریبه می خواهد هیچ قــــطاری از این اتــــاق نمی گذرد
من خیلی وقته از کسی ناراحت نمیشم..
تمام سختیش یه خنده زورکیه،
و شونه بالا انداختن الکیه...
خیلی وقته خیلی چیزا رو میدونم،
و خودمو میزنم به ندونستن...
سختیش یه لحظه حرف عوض کردنه ،
و بی خیال شدنه...
بی خیال ! ! !
بادکنـــک مـــن! تاب نفســـي را که به آن دادهام نـــدارد
ببيـــن . . .
چگونـــه سر به هـــر کجا ميـــزند
که تهـــي شود از انـــدوه!
![]() بعضـــــﮯ وقتـــ ـ ــا مـجـبـورے تو فضاے بغضتــــــ بـخنـבے...
בلتـــــ بگیرهـ ولـــــے בلـگـیرے نکنـــــے...
شاکـــے بشــے ولـــے شکایتـــــ نکنـــے...
گریـﮧ کنے اما نـבֿارے اشکاتـــــ پیـבا شـטּ...
خیـــ ـ ـــلے چـیـزارو بـبـیـنے ولــے نـבیــבش بـگیـرے...
خیلــے حـرفـارو بـشـنـوے ولی نشنیـבهـ بـگـیـرے!
خیلے ـها בلتـــــو بشکنـטּ ...
و تــــــو فقــــط سکوتـــــ کنــے....
همیـــטּ
دَمــَت گـــرم سرنوشت... و صبــــــورانه به کارت میرسی...!
|
|