هعــــــــــــــی روزگار... مادرم دست رو بالشم میکشد نگاه معنی دارش.....:( جواب میدهم :لیــــــــــــــــــوان آب لبخند تلخـــــــی میزند و میگوید: "لیوان پر از آب را باور کنم یا چشمان قرمزت را؟
دلم یک غریبه می خواهد بیاید بنشیند فقط سکوت کند من هـی حرف بزنم ... و بزنم و بزنم تا کمی کم شود از این همه بار بعد بلند شود و برود نه نصیحتی نه..... انگار نه انگار!!