دل نوشــــــتــه هـــای مــــن

 روز به روز که میگذرد بیشتر عاشقت میشوم
این لحظه های عاشقانه که میگذرد بیشتر محو عشق بی همتای تو میشوم
کسی نیست مانند تو ، گرچه نمیگردم به دنبال یکی مثل تو، اما اعتراف میکنم که یار وفاداری نیست در دنیا غیر از تو!
بگذار خیره شوم به چشمهای زیبای تو ، نمیبخشم چشمهایم را اگر لحظه ای جز چشمانت خیره شوند به اطراف تو
روز به روز که میگذرد بیشتر قدر روزهایی که گذشته را میدانم ، لحظه به لحظه با تو غنیمت است ، تمام روزهایی که گذشته مقدس است ، بگذار تعظیم کنم در برابر عشق پاک تو…
کسی که نمیداند عشق چیست ، تو فهمیدی عاشق واقعی کیست ، باز هم تکرار میکنم مثل تو در این دنیا نیست!
عزیزم قدر تو را بیشتر از همیشه میدانم ، همیشه وقتی میبینم تو را، با تمام وجود دوست داشتن را از چشمانت میخوانم
نجات دادی مرا از زندان غمها ، زمانی که تنها بودم
عاشقانه صدا کردی مرا از آنجا که درگیر سکوت بودم
من که وقتی تو را دیدم مات و مبهوت بودم ، باور نمیکردم تو را به دست آورده ام، باور نمیکردم  با تو به سرزمین عشق و احساس آمده ام
روز به روز که میگذرد ، مثل امروز ،از دیروز عاشقتر میشوم !

+ تاریخ چهارشنبه 25 بهمن 1391 ساعت 00:50 نویسنده a6ima6i | ارسال نظر(0)

 نشسته بودم پای مشروب گفتن بخور گفتن بگو به سلامتی اونی که

دوسش داری پیک رو به لبم نزدیک کردم نخوردم گفتم به سلامتی اونی

که از وجودش نفس میکشم گفتن نخوردی گفتم سلامتیشو تو پاکی میخوام

نه تو مســــــــــــــــــــــتی

+ تاریخ یکشنبه 22 بهمن 1391 ساعت 15:22 نویسنده a6ima6i | ارسال نظر(0)


تنهــایــی هـــایــم را دانــه دانـــه میشمارم . . . !
چه کـــــم میشوم از حس عاشقی . . . !
و چه راحـت میشوم از تعلق خاطر . . . !
چه آسوده میشوم از دغدغه . . . !
و آرام . . .
آرام میشوم از تنهــایی ام . . .
 
+ تاریخ یکشنبه 22 بهمن 1391 ساعت 14:59 نویسنده a6ima6i | ارسال نظر(0)


زمـآن هیـج دردی را دوآ نکــرد..

این مَن بودَم

که به مــرور زمـآن عـآدت کردم..

و بـآ این هـَمه،

چهـ اجبـآر سخـتی اســت،خــَنده...

و بـآور کنیــد که مـَن خوشحـالــَم!


یـآدم است

 

آن زمـآن کهـ عـآشق هـم بودیم،

وقـتی سر چیز هـآی کوچیک قـَهرمیکـَردیم

هــَردو می خـَندیدیم

و میگـُفتــیم چهـ بـَچگـآنه بود قـَهرمـآن..

یــآدم است،

تـو همیشه بــآ دلهــُرهمیگـُـفتی:

تـَرسـَم از روزیـ است

کهـ عشـق مـَن رآ هـَم بهـ حــسـآب بچگـی بگـُذاریــ

حـآل از آن روز هـآ ســآل هـآ میگـُذرد

و مـَن چیزی رآ که تو از آن

دِلهــُره داشــتی

دیدَم!

که رو به رویــَم می ایـستی

و میگــویی

تــو فقـط عـشــق بچگـی ام بــودی...

میبیــنی؟

زمـآنه چهـ چیـزهـآ که یـآد نمیدهــَد!

 

+ تاریخ یکشنبه 22 بهمن 1391 ساعت 14:16 نویسنده a6ima6i | ارسال نظر(0)

 دل غم ديده ام امشب به خدا صفا ندارد

¸.•´¨`•.¸

به كجا رود كه بي تو دگر آشنا ندارد

¸.•´¨`•.¸

دل من رميده از غم توبيا كه باده و جم

¸.•´¨`•.¸

همه در غمت نشسته وطرب نوا ندارد

¸.•´¨`•.¸

بزن از نسيم عطرت به مشام جان جانم

¸.•´¨`•.¸

به دو چشم من نگركه نگهت خطا ندارد

¸.•´¨`•.

بده اين دو چشم نابت به دو دست چون كويرم

¸.•´¨`•.

كه بنوشم اشك از آن كه دلم وفاندارد

¸.•´¨`•.

همه عالم از وجودت به نياز آيد وناز

¸.•´¨`•.¸

دل من به جز به نازت زرهي شفا ندارد

¸.•´¨`•.¸

شده چشم هاي جانم همه خيره بر جمالت

¸.•´¨`•.¸

تو چوكن نگاه برمن كه نگاه صداندارد

¸.•´¨`•.¸

همه خاكيان عالم زده رو به سوي كويت

¸.•´¨`•.¸

تو بده زماه نوري كه شبم سما ندارد

 

+ تاریخ جمعه 20 بهمن 1391 ساعت 17:10 نویسنده a6ima6i | ارسال نظر(0)

 د لم می خواد یه دیوار بزرگ و سفید رو

با قلم موی سیاه خط خطی کنم

هر چی دلم خواست بنویسم

هر چی دلم خواست بکشم

بنویسم از بارون .... بکشم قطره

بنویسم از عشق... بکشم قلب

بنویسم از سکوت ... بکشم دو تا لب بسته

بنویسم از غم... بکشم دو تا چشم پر از اشک

ساعت ها نوشتم و کشید م ....نوشتم و کشیدم

تا که به اسم تو رسید م وقتی خواستم اسمت رو بنویسم

به جاش گذاشتم چند تا نقطه....

حالا نوبت تصویرت بود ولی چه جوری بکشم

سایه ای از تصویرت هم تو ذهنم نمونده بود

پس به جای تصویرت هم گذاشتم چند تا نقطه.....

+ تاریخ جمعه 20 بهمن 1391 ساعت 17:07 نویسنده a6ima6i | ارسال نظر(0)

 ساعت ها گذشته بود...

و همچنان باران می باريد...

اما هنوز سکوت کرده بود...

دريغ از يک کلمه...

فقط نگاهش می کرد...

با هر نگاه خود با بهترين واژه ها

با او سخن می گفت...

با هر لحظه از سکوتش

بهترين کلمات را به زبان می آورد...

شايد اگر ساعت ها با او هم کلام می شد

نمی توانست به اندازه ی يک لحظه سکوت

معنای کامل حرف خود را به او برساند...

از او پرسيد چيزی برای گفتن نداری؟!!!

لحظه ی وداع ست....

و باز هم سکوت....

افسوس که او هر گز نفهميد

<< سکوت سرشار از نا گفتنی هاست>>

+ تاریخ جمعه 20 بهمن 1391 ساعت 17:05 نویسنده a6ima6i | ارسال نظر(0)

 
آتش عشق تو در جان خوشتر است
جان ز عشقت آتش افشان خوشتر است 

هر كه خورد از جام عشقت قطره اي 
تا قيامت مست و حيران خوشتر است

تا تو پيدا آمدي پنهان شدم
زانكه با معشوق پنهان خوشتر است 

درد عشق تو به جان مي سوزدم
گر همه زهر است از جان خوشتر است

درد بر من ريز و درمانم مكن 
زانكه درد تو ز درمان خوشتر است

مي نسازي تا نمي سوزي مرا 
سوختن در عشق تو زان خوشتر است

چون مثالت هيچ كس را روي نيست
روي بر ديوار هجران خوشتر است

خوش سال وصل تو بينم مدام 
لا جرم در ديده طوفان خوشتر است

همچو شمعي در فراقت هر شبي 
تا سحر عطار حيران خوشتر است



+ تاریخ پنج‌شنبه 19 بهمن 1391 ساعت 23:10 نویسنده a6ima6i | ارسال نظر(0)

برای دوست داشتنت

محتاج دیدنت نیستم...

اگر چه نگاهت آرامم می کند
...
محتاج سخن گفتن با تو نیستم...

اگر چه صدایت دلم را می لرزاند

محتاج شانه به شانه ات بودن نیستم...

اگر چه برای تکیه کردن ،

شانه ات محکم ترین و قابل اطمینان ترین است!

دوست دارم ،

نگاهت کنم ... صدایت را بشنوم...به تو تکیه کنم

دوست دارم بدانی ،

حتی اگر کنارم نباشی ...

باز هم ،

نگاهت می کنم ...

صدایت را می شنوم ...

به تو تکیه می کنم

همیشه با منی ،

و همیشه با تو هستم،

هر جا که باشی...

+ تاریخ پنج‌شنبه 05 بهمن 1391 ساعت 00:44 نویسنده a6ima6i | ارسال نظر(0)

عاشقانه هایم را سرودم

و تو هرگز نخواندی و نخواهی خواند...

اینجا شب من طولانی است...

باور کرده ام دیگر بی تو حتی آسمان هم آبی نیست...

+ تاریخ سه‌شنبه 03 بهمن 1391 ساعت 16:23 نویسنده a6ima6i | ارسال نظر(0)

صفحه قبل1...1819202122...29صفحه بعد
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران