|
دل نوشــــــتــه هـــای مــــن |
|
|
روز به روز که میگذرد بیشتر عاشقت میشوم
نشسته بودم پای مشروب گفتن بخور گفتن بگو به سلامتی اونی که
تنهــایــی هـــایــم را دانــه دانـــه میشمارم . . . !
چه کـــــم میشوم از حس عاشقی . . . !
و چه راحـت میشوم از تعلق خاطر . . . !
چه آسوده میشوم از دغدغه . . . !
و آرام . . .
آرام میشوم از تنهــایی ام . . .
![]()
این مَن بودَم که به مــرور زمـآن عـآدت کردم.. و بـآ این هـَمه، چهـ اجبـآر سخـتی اســت،خــَنده... و بـآور کنیــد که مـَن خوشحـالــَم!
یـآدم است آن زمـآن کهـ عـآشق هـم بودیم، وقـتی سر چیز هـآی کوچیک قـَهرمیکـَردیم هــَردو می خـَندیدیم و میگـُفتــیم چهـ بـَچگـآنه بود قـَهرمـآن.. یــآدم است، تـو همیشه بــآ دلهــُرهمیگـُـفتی: تـَرسـَم از روزیـ است کهـ عشـق مـَن رآ هـَم بهـ حــسـآب بچگـی بگـُذاریــ حـآل از آن روز هـآ ســآل هـآ میگـُذرد و مـَن چیزی رآ که تو از آن دِلهــُره داشــتی دیدَم! که رو به رویــَم می ایـستی و میگــویی تــو فقـط عـشــق بچگـی ام بــودی... میبیــنی؟ زمـآنه چهـ چیـزهـآ که یـآد نمیدهــَد!
دل غم ديده ام امشب به خدا صفا ندارد ¸.•´¨`•.¸ به كجا رود كه بي تو دگر آشنا ندارد ¸.•´¨`•.¸ دل من رميده از غم توبيا كه باده و جم ¸.•´¨`•.¸ همه در غمت نشسته وطرب نوا ندارد ¸.•´¨`•.¸ بزن از نسيم عطرت به مشام جان جانم ¸.•´¨`•.¸ به دو چشم من نگركه نگهت خطا ندارد ¸.•´¨`•. بده اين دو چشم نابت به دو دست چون كويرم ¸.•´¨`•. كه بنوشم اشك از آن كه دلم وفاندارد ¸.•´¨`•. همه عالم از وجودت به نياز آيد وناز ¸.•´¨`•.¸ دل من به جز به نازت زرهي شفا ندارد ¸.•´¨`•.¸ شده چشم هاي جانم همه خيره بر جمالت ¸.•´¨`•.¸ تو چوكن نگاه برمن كه نگاه صداندارد ¸.•´¨`•.¸ همه خاكيان عالم زده رو به سوي كويت ¸.•´¨`•.¸ تو بده زماه نوري كه شبم سما ندارد
د لم می خواد یه دیوار بزرگ و سفید رو با قلم موی سیاه خط خطی کنم هر چی دلم خواست بنویسم هر چی دلم خواست بکشم بنویسم از بارون .... بکشم قطره بنویسم از عشق... بکشم قلب بنویسم از سکوت ... بکشم دو تا لب بسته بنویسم از غم... بکشم دو تا چشم پر از اشک ساعت ها نوشتم و کشید م ....نوشتم و کشیدم تا که به اسم تو رسید م وقتی خواستم اسمت رو بنویسم به جاش گذاشتم چند تا نقطه.... حالا نوبت تصویرت بود ولی چه جوری بکشم سایه ای از تصویرت هم تو ذهنم نمونده بود پس به جای تصویرت هم گذاشتم چند تا نقطه..... ساعت ها گذشته بود... و همچنان باران می باريد... اما هنوز سکوت کرده بود... دريغ از يک کلمه... فقط نگاهش می کرد... با هر نگاه خود با بهترين واژه ها با او سخن می گفت... با هر لحظه از سکوتش بهترين کلمات را به زبان می آورد... شايد اگر ساعت ها با او هم کلام می شد نمی توانست به اندازه ی يک لحظه سکوت معنای کامل حرف خود را به او برساند... از او پرسيد چيزی برای گفتن نداری؟!!! لحظه ی وداع ست.... و باز هم سکوت.... افسوس که او هر گز نفهميد << سکوت سرشار از نا گفتنی هاست>>
برای دوست داشتنت
عاشقانه هایم را سرودم
|
|