|
دل نوشــــــتــه هـــای مــــن |
|
|
بذار دستاتو تو دستام ، حالا! گاه دلتنگ میــشوم دلتنــگ تــر از تـمــــــام دلـتـنـگــی هـــا حســرت را می شمارم و باخــتن هـا و صـدای شکــستن را نمـیدانـم کـدامین امـید را نا امـید کـردم و کـدام خـواهـش را نشـنیم وبـه کدامـــین دلتنگــی خنـــدیـــدم کـــه چنــین دلتنگـــــم...
چشمان من به دیده او خیره مانده بود
جوشید یاد عشق کهن در نگاه ما
آه از آن صفای خدایی زبان دل
اشکی از آن نگاه نخستین گواه ما
ناگاه عشق مرده سر از سینه برکشید
آویخت همچو طفل یتیمی به دامنم
آنگاه سر بر دامن آن سنگدل گذاشت
آهی کشید از حسرت که این منم
باز آن لهیب شوق و همان شور و التهاب
باز آن سرود مهر و محبت
ولی چه سود ...
ما هرکدام رفته به دنبال سرنوشت
من دیگر آن نبودم و او دیگر آن نبود....
امروز روز من است و من با تو بودن همیشه پر معناست بی تو روحم گرفته و تنهاست با تو یك كاسه آب یك دریاست بی تو دردم به وسعت صحراست
تا در این قصه ی پر حادثه حاضر باشم من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم
من نمی دانم که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست. گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد ، چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید ، واژه ها را باید شست واژه باید خود باد ،
واژه باید خود باران باشد ، چترها را باید بست ،
زیر باران باید رفت فکر را ، خاطره را، زیر باران باید برد با همه مردم شهر ،
زیر باران باید رفت .
دوست را ،زیر باران باید دید
عشق را ،زیر باران باید جست
زیر باران باید بازی کرد زیر باران باید چیز نوشت،حرف زد،نیلوفر کاشت ،
زندگی تر شدن پی در پی ، زندگی آب تنی کردن
در حوضچه “اکنون” است (سهراب سپهری) وقتی دو عاشق از هم جدا میشن ...
ایـن شــعرهـــا
دسـت و پـــا بزند…. |
|