دل نوشــــــتــه هـــای مــــن

 بذار دستاتو تو دستام ، حالا!
تورا می بینمت هر روز از این بالا
تو آسان می شوی با من
لبالب می شوی تا من
تورا با عشق می کشم در آغوشم

چرا انقدر نا امید
چرا انقدر با تردید
به تو نزدیکِ نزدیکم
به تو نزدیکتر از خورشید!

بذار دستاتو تو دستام ، حالا!
تورا می بینمت هر روز از این بالا
به باور می رسم با تو
نمی دانم منم یا تو

گذر کردم از این تردید
پرم از باور و امید
گذشتم از منو از من
گذشتم از قفس از تن
نه دلتنگم ، نه تاریکم
به تو نزدیکِ نزدیکم!

+ تاریخ چهارشنبه 08 آذر 1391 ساعت 23:10 نویسنده a6ima6i | ارسال نظر(0)

گاه دلتنگ میــشوم دلتنــگ تــر از  تـمــــــام دلـتـنـگــی هـــا

حســرت را می شمارم

و باخــتن هـا

و صـدای شکــستن را

نمـیدانـم کـدامین امـید را نا امـید کـردم

و کـدام خـواهـش را نشـنیم

وبـه کدامـــین دلتنگــی خنـــدیـــدم

کـــه چنــین دلتنگـــــم...

+ تاریخ جمعه 03 آذر 1391 ساعت 11:13 نویسنده a6ima6i | ارسال نظر(0)

 

 

چشمان من به دیده او خیره مانده بود

 

 

جوشید یاد عشق کهن در نگاه ما

 

 

آه از آن صفای خدایی زبان دل

 

 

اشکی از آن نگاه نخستین گواه ما

 

 

ناگاه عشق مرده سر از سینه برکشید

 

 

آویخت همچو طفل یتیمی به دامنم

 

 

آنگاه سر بر دامن آن سنگدل گذاشت

 

 

آهی کشید از حسرت که این منم

 

 

باز آن لهیب شوق و همان شور و التهاب

 

 

باز آن سرود مهر و محبت

 

 

ولی چه سود ...

 

 

ما هرکدام رفته به دنبال سرنوشت

 

 

من دیگر آن نبودم و او دیگر آن نبود....

 

+ تاریخ پنج‌شنبه 25 آبان 1391 ساعت 00:43 نویسنده a6ima6i | ارسال نظر(0)

امروز روز من است و من
تمام دلتنگیهایم را
به جای تو
در آغوش می کشم
چقدر جایت میان بازوانم خالیست
تولـــدم مبارک

+ تاریخ یکشنبه 14 آبان 1391 ساعت 20:23 نویسنده a6ima6i | ارسال نظر(0)

با تو بودن همیشه پر معناست 

بی تو روحم گرفته و تنهاست

با تو یك كاسه آب یك دریاست 

بی تو دردم به وسعت صحراست

+ تاریخ جمعه 12 آبان 1391 ساعت 16:36 نویسنده a6ima6i | ارسال نظر(0)


قسمت این بود که من با تو معاصر باشم 

تا در این قصه ی پر حادثه حاضر باشم

تو پری باشی و تا آن سوی دریا بروی 

من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم

+ تاریخ جمعه 12 آبان 1391 ساعت 16:29 نویسنده a6ima6i | ارسال نظر(0)

+ تاریخ جمعه 12 آبان 1391 ساعت 15:02 نویسنده a6ima6i | ارسال نظر(0)

 

من نمی دانم که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست

 

و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست.

 

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد ،

 

چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید ،

 

واژه ها را باید شست واژه باید خود باد ،

 


 

واژه باید خود باران باشد ، چترها را باید بست ،

 

زیر باران باید رفت فکر را ، خاطره را، زیر باران باید برد با همه مردم شهر ،

 

زیر باران باید رفت .

 

دوست را ،زیر باران باید دید

 



 

عشق را ،زیر باران باید جست

 

 

زیر باران باید بازی کرد زیر باران باید چیز نوشت،حرف زد،نیلوفر کاشت ،
 

 

 

زندگی تر شدن پی در پی ، زندگی آب تنی کردن
 

در حوضچه “اکنون” است

(سهراب سپهری)

+ تاریخ چهارشنبه 10 آبان 1391 ساعت 22:26 نویسنده a6ima6i | ارسال نظر(1)

وقتی دو عاشق از هم جدا میشن ...
دیگه نمیتونن مثل قبل دوست باشن ...
چون به قلب همدیگه زخم زدن ...
نمیتونن دشمن همدیگه باشن ...
چون زمانی عاشق بودن ...
تنها میتونن آشناترین غریبه برای همدیگه باشن ...

+ تاریخ سه‌شنبه 09 آبان 1391 ساعت 14:43 نویسنده a6ima6i | ارسال نظر(0)

 

ایـن شــعرهـــا

 


بـــرونــد بــه جــهنّم

 


مــن فقــط

 


دیــوانـه ی آن لحــظه ام…

 


که قــــلبت…

 


زیــــر ســـرم

دسـت و پـــا بزند….

+ تاریخ دوشنبه 08 آبان 1391 ساعت 21:11 نویسنده a6ima6i | ارسال نظر(0)

صفحه قبل1...2122232425...29صفحه بعد
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران