|
دل نوشــــــتــه هـــای مــــن |
|
|
دیوانه ام می كند ...! فكر اینكه .. زنده زنده .. نیمی از من را .. از من جدا كنند ! لطفا ... تا زنده ام بــــــــــــــــــمان.....
مرگ پایان کبوتر نیست مرگ وارونه یک زنجره نیست مرگ در ذهن اقاقی جاریست مرگ با خوشه انگور می اید به دهان ... مرگ گاهی ریحان می چیند مرگ گاهی ودکا می نوشد گاه در سایه نشسته است به ما مینگرد
و همه میدانیم ریه های لذت,پر اکسژن مرگ است....
تـ ـو بـ ـرو… مـ ـن هم برای اینکـ ـه راحـ ـت تربروی… می گویـ ـم : برو “خیـ ـالی نیسـ ـت “ …امـ ـا… … کیسـ ـت که ندانـ ـد… ... …بی تـ ـو… تنهـ ــا چیـ ـزی کـ ــه هسـ ـت….. “خیـ ـال توسـ ـت”
می آیی و می روی. هیچ وقت نمی مانی. دوره گردی هستی که دور زندگی ام فقط قدم می زنی...
یگذار هر کسی هر چه دوست دارد بگوید..
مهم اینست که تو دردانه ی منی..
و من از تمام خوبی های دنیا فقط و فقط تو را میخواهم..♥
گر چه نه اسمت کنار اسم من..
... نه سقفت هم سقف من ... نه دستت در دست من است... ![]()
در این روز بارانی ،هوا پر شده از عطر عشقت تو را سپرده ام به نسیمی که بوی باران میدهد بارانی که مرا لبریز میکند از آنچه قلبم را پر تپش کرده ... دستهایم پر از لطافت دستان تو ، آغوشم باز است برای در میان گرفتن تو تا از خیسی تنت خیستر شوم در زیر باران تا فاصله بگیرم از زمین و آسمان تا بروم به رویاهایم ، نمیخواهم لحظه ای حس کنم که در خیالاتم از عشق تو به جنون رسیدم ، چه سختی هایی کشیدم تا در زیر باران به تو رسیدم و اینجا طعم شیرین عشق را با تو چشیدم در این روز بارانی ، هوا پر شده از حضور مهربانت ، نه در جستجوی یک سرپناهیم نه به انتظار رفتن ابرهاییم ، همین حال را میخواهیم با این هوای عاشقانه همینجا را میخواهیم با این حس شاعرانه وقتی با تو قدم میزنم در زیر باران ، قدر تو را میدانم بیشتر از هر زمان میرویم و میرویم در زیر باران، نه خستگی است در پاهایمان نه نا امیدی در دلهایمان ، من هستم و تو هستی و خدایمان عطر دوستت دارم ها پر شده ، هر قطره از باران با عشق می آید و تن ما را خیس میکند ، تا هر دویمان بوی عشق را بدهیم در زیر همین باران همیشه با من بمان ای عشق بی پایان ، نگذار زندگی مان مثل کویر باشد من از درد کویر رها شدم و با یک قطره باران به دریای بی انتهای دلت رسیدم غرق شدم ، عاشق شدم و اینک عاشقانه میپرستم تو را
بــے פֿـيـــآلـ استــ פֿـيلـے بـے פֿـيـــآلـ هـَمـاלּ ڪـَسے ڪـِـہ تـَمــآمـ פֿـيـــآلـ مَـלּ استـ
ای عشق که در دلم به خروش آمده ای.. کمی صبر کن که زمان وصال هنوز نرسیده است ای دوست مرا به حریم دلت راه ده مرا به به سرزمین وسیع چشمانت راه ده مرا به آغوش گیر و بوسه ای زن بر دلم که دوباره جان گیرم و به پرواز درآیم
روی آن شیشه تبدار تو را " ها " کردم اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم حرف با برف زدم سوززمستانی را شیشه بد جور دلش ابری و بارانی شد با سرانگشت تو را گشتم و پیدا کردم جذب اکسیژن چشمان تو معنا کردم
|
|