|
دل نوشــــــتــه هـــای مــــن |
|
|
کاش میشد هیچکس تنها نبود کاش میشد دیدنت رویا نبود گفته بودی باتو میمانم ولی رفتی و گفتی که اینجا جا نبود سالیان سال تنها مانده ام شاید این رفتن سزای من نبود من دعا کردم برای بازگشت دستهای تو ولی بالا نبود باز هم گفتی که فردا میرسی کاش روز دیدنت فردا نبود ...
از دل کوچه گذشتم از میون جاده ی خیس این مسیر بدون برگشت که واسم هیچ آشنا نیست میخوام آرامش بگیرم من که تو غصه اسیرم حق من نیست مثل سایه توی تنهایی بمیرم…
پیش روی من تا چشم یاری میکند دریاست چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست در این ساحل که من افتاده ام خاموش غمم دریا ، دلم تنهاست خیلی وفته چشمهایم از فکرت بارانیست سالهاست دریای دلم از عشقت طوفانیست دیگر کاسه ی صبرم لبریز از درد بی تو بودن خدایا انتظار دیدن یار چقدر طولانیست
آنجا که توئي ، رهگذري نيست مرا جز دوري تو غم ديگري نيست مرا خواهم که به جانبت پرواز کنم حيف است که هيچ بال و پري نيست مرا . .
تنـــهایی درختی است در حیــــاط خانـــه تنهــایی کبوتری است بی بــال و بی لانـه تنـــهایی زنــدگی است در ایـــن زمـــانـــه تنــهایی عشـــقی اســت پـــر از بــــهانــه تنهـــایی لحظــه ســبزی است عاشـــقانه
مـــنو یک تنــــهایی و یــک شـــمع روشــن ... خــــدایا نـکند بـــاد بـــیایــد ...
هیچ کس ویرانیم را حس نکرد وسعت تنهایی ام را حس نکرد در میان خنده های تلخ من گریه پنهانیم را حس نکرد
|
|